از دروغ

فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه

تقدیم به ساقی که بهترین همبازی منست

گاهی

فوریه 6th, 2010 § ۱ دیدگاه

گاهی

من عاشقم

عاشق تر از شما

رختخوابم را کنار رختخواب شما پهن می کنم

تا خواب عشق نیآشوبد

گاهی من عاشقم

رختخوابم را

کنار رختخواب شما

بین شما و در

پهن می کنم

و تا شما که عاشق عشقید و عاشق ملافه های سفید

در رختخواب بمانید و

در جستجوی عشق

ویلان نباشید

در رختخواب می مانم

: شب خوش

————-

ساقی قهرمان

ماها

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آهوها

ماهی ها

ماها

توی قصه ها ماندیم

و گریه کردیم

به ما می گفتند گیسو گلابتون

ما از جنس ماهی ها بودیم و آهوها

با ماهی ها

از شست صیادان می لغزیدیم

با آهوها

با چشم های سیاهمان

بربر نگاه می کردیم و

می گریختیم

می گریختیم

می گریختیم

وقتیکه ایستادیم و گفتیم

بیا … عزیزم

دیگر نه آهو بودیم

نه ماهی

نه گیس گلابتون

و گریه کردیم..

————

ساقی قهرمان

بازار

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

ما را بریده بودند

تکه تکه از جایی مثل دهانۀ بازار آویخته بودند

بوی آب می آمد

ما و بهار در هم تفت می خوردیم

باد می آمد

در رشته های رگ هامان می پیچید

از حفره های چشم هامان بیرون می زد

تو آمدی

دست ها و پا ها را کنار لب ها و چشم ها چیدی

صورتت را نزدیک جایی آوردی که انگار، گونه بود

بوسه ای مثل شکوفۀ گیلاس

بر گونه ای که انگار گونه بود

نشاندی

درد؟

دردی نبود

حتی صدای گریه از گلوگاهی

که مثل دست ها و پاها و سینه ها و زبان ها بریده بود، نمی آمد

نزدیکتر شدی

باد ایستاد

بازار از صدا افتاد

من که زانوهایم هنوز بر ساق پاهایم سوار نبود

بر پشت گوش هایم می رفتم

با سر انگشتانم می دیدم

درد؟

دردی نبود

درد، آمد، می دانی

وقتی که من شکفتم از تو

وقتی شکوفه هایم

قرمز شدند آن چنان که چشم را زدند

و تو چشم هایت را بست

———————–

ساقی قهرمان

زایش

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آبستن بودم

زاییدم

کودکی بی نگاه بی صدا بی سر

دست هایش روی پستان هایم

پاهای نازکش روی پاهایم

دهانش

شیرینی لذت را مکید

بی نگاه بی صدا بی سر

*

آبستنم

آبستن از آستانۀ این در خواهم رفت

کودکانم را یکی یکی به آب خواهم داد

با اندرونی خسته آنگاه

به جانب شهر پر ولوله بر خواهم گشت

تو

در آستانه ای

من

«نه رفتن.. نه ماندن» را نظاره می کنم

تاب نمی آرم

—————–

ساقی قهرمان

تشنه

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آب آبی است

وقتی که تشنه نیستم

آبی مثل آب خنک جاری است

وقتی که تشنه ام اما

آب خواب می شود

من دست خواب را می گیرم

از لابلای راه بیراهه ها به سر حوض می برم

نگاه کن—

می گویم و خواب

آب می شود

—————-

ساقی قهرمان

تنهایی

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

ای ما

ای همیشه

وقتی که آینه در بهت چشم ها می ترکد

دستم را بگیر

از کوچه تا افق سرخ آبی برو ، رها کن، برگرد

من با تو نیز تنهایم

——————

ساقی قهرمان

تنها

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

وقتی  کوزه های آب ..  سنگین ..  روی شانه هاتان بود

من با شما نبودم

وقتی که کوزه های سنگین از روی شانه هاتان

افتاد..

همین حوالی

زیر آسمانی

ستاره های طاق و جفت را می شمردم

اقبالم گاه نیک می افتاد گاهی بد

گاهی آنقدر بد که کسی کوزۀ آبی را

زمین می گذاشت

تا سنگی به جانبی پرتاب کند

که من باشم

—————–

ساقی قهرمان

شمع

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

شمع را

و شیشۀ  شراب را

می گیرانم

هنوز یک قطره از شب باقیست

یک جرعه از من

در ابتدای صبح

به خواب می روم روز را در انتظار خویش به خمیازه می کشانم

بیداری از نیمروز بیخوابی

آغاز می شود

تا غروب شب زنده داری

تو می آیی

شمع را می گیرانی

و شیشۀ شراب را

هنوز یک قطره از شب باقیست

یک جرعه از من

———————

ساقی قهرمان

سرگیجه

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

وقتی که ما کتک می خوردیم

در خواب و

بیدار می شدیم

کتک می خوردیم

وقتی کنار بغض ها

کنار چشمۀ چشم هامان

کتک می خوردیم

از دست های باز

از دست های بسته

از پشت دست

که مثل پشت چشم های شما خارخار بود

کتک می خوردیم

وقتی که مثل گیج گیج سرگیجه ما را جویده بودیم و

گیج تف کرده بودیم

وقتی که ما آنقدر خورده بودیم که از نسیم کتک می خوردیم از ستاره های سوسوزن کتک می خوردیم و بغضمان

نمی ترکید و از  شیار لبهامان جاری نمی شد، جاری شدیم ایستادیم سنگ شدیم

نشستیم

ننشسته

حالا صدای خنده خرخر از ته دلمان می آمد

ما

بی آنکه اشک هامان را

تا ته گریسته باشیم

خندیدیم

دامن دامن خندیدیم

دامن

وقتی که باد می آمد بالا می رفت

وقتی که دستی از جایی بر می خواست

بالا می رفت

آبی روی سرخ

سرخ روی زرد موج می زد

زرد، سیاه می شد

ما سیاهکبود می شدیم

می دانستیم که «صبح روشن» کنار پنجره است

روشنی…  مثل چشم های دریدۀ دیروز

توی چشم های  ما

که می ترسیم

زل زده

و می آید..  می آید فردا و ما صدای خرخرمان می آید

از زیر خنده هامان

*

حالا چگونه بود که پلک هایت را

به هم زدی با حیرت و ..

چشم هایت را مالیدی ؟

شاید ما

که مثل پروانه ها و کبوترها

زیباییم

خار داریم

ها؟

شاید ما

حتی زبانمان

خارخار شده ست

ها؟

———————

ساقی قهرمان

سرد

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

مردانی که من بر سنگفرش سرد خیابان چیدم

حرفی نمی زدند

حتی از نگاهشان برقی نمی جهید

او ایستاده مثل نفس در تنگنای من

پر پروانه ام را می ساید روی گونۀ گل هایم

ابرهای آبی بر سنگفرش ترد چانۀ من می بارد اما

صدای خنده ام را می دزدد

من می خندیدم خندیدم می خندیدم

خنده ام را می دزدد  مثل کبوتری  تا از کلاه سیاهش

خرگوش مضطربی بیرون بیاورد مثل من

که از کلاه سیاهی بیرون جهیده ام

اما صدای خنده چگونه پرید

از لب های من روی لب هایش

مردانی که من بر سنگفرش سرد خیابان چیدم

مثل ماه ساکت بودند و

سرد بودند

مثل ماه

از پشت چشم های نقره ای شان می گفتند:

نه، نمی گفتند، من می گفتم،

می گفتم: عروس کدامیک از خاطرات خستۀ خود بودی..

و می گفتم: دستش چرا نمی ماند، دستش چرا..

و می گفتم

به بال پروانه ها که در مسیر خواب خیابان جاری بودند، می گفتم،

چرا نمی پرسد..

برای گونۀ گل هایم که مثل بال کبوتر آبیست

یک آسمان قرمز بس بود

چرا نمی پرسد

—————–

ساقی قهرمان

رنگ

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

با چشم های سبز

آسمان آبی است

عینکت را که روی آبی می گیری

آب، خاکستری است

موج بر می دارد خاکستر

آبی ها و سبز ها را

آب می برد

حالا

هی بیا گل کن

گل ها بوی خاکستر دارند

و تو می پرسی

عزیزم   چرا    دیشب نگاهت که می کردم  چشم هایت ابری بود

عینکت را که روی آبی می گیری

موج بر میدارد خاکستر

سبزها و آبی هایت را آب می برد

راستی خواب کی را می دیدی  دیشب که

لب هایت چین بر می داشت ترک می خورد

روی گونۀ من

اه     باز با عینک خوابیدم

———————

ساقی قهرمان

مورچه

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

اگر دلم راه می رفت

مثل مورچه

اگر دلم می تنید

مثل عنکبوت

هر روز تا شب شادی شکار می کردم

اگر دلم می بارید

مثل باران

اگر تو مثل قارچ می روییدی

روی دامن خیسم..

—————-

ساقی قهرمان

عقیم

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

یک قطره اگر می چکید

دست هایم را ستون چانه می کردم تا دم ابدیت

غروب گلگونت را تماشا می کردم

بار برداشته

نچکید

فرو شدی و بیرون شدی

بی بار

بار ناگرفته

تا زیر آسمان رفتم

پر ستاره بود

یک قطره اگر می چکید

یک ستاره می چیدم

بی ستاره

زیر آسمان صبح

چکیدم

بر خاک و

آب شدم

—————-

ساقی قهرمان

خواب

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

در خواب به دیدارم می آیی

دست هایت طعم عشق دارد

بیدار که می شوم

از انتهای کوچه پیچیده ای به جانب ابرها

صدایم به صدایت نمی رسد

*

به دیدارم می آیی

نفست بوی عشق دارد

بیدار که می شوم

در انتهای کوچه ای

*

می آیی

نگاهت رنگ عشق دارد

بیدار که می شوم

در انتهای کوچه می مانی

سنگ

*

صدایت می زنم

نگاهم

هوا را به دنبالت می درد

صدایم

در ازدحام کوچه گم می شود

گم می شوم

پیدا نیستی

پیدا نمی شوم

*

در خواب به دیدارم می آیی

خواب چون نفسی تنگ در گلویم می گیرد

بیدار می شوم

——————

ساقی قهرمان

از دروازه جهنم

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

از دروازۀ جهنم که می آمدند

یکی یک تکه دوزخ ته چمدان شان پنهان کردند

دستت را دراز نکن عزیزم

سلامشان را جواب نده

مردم

از دروازۀ جهنم

که می آمدند..

—————–

ساقی قهرمان

هنوز

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

و هنوز که هنوز است یکبار روز روشن از خواب برنخواسته ایم

هی چشم هامان را وا  می کنیم — تاریکی —- باز تاریکی

پس کی سپیدۀ سحر سر حوض خواهیم رفت

دست ها را در آب سرد روشن فرو خواهیم برد

و خواهیم گفت:

فردا-

صبح بخیر

؟

————–

ساقی قهرمان

فردا که مثل زهرمار است

فوریه 5th, 2010 § نوشتن دیدگاه

فردا که مثل زهرمار است، دروغگو هم هست

گاهی به خواب من می آید

با جامه ای به رنگ چشم هایم، رنگ گلبهار

و می گوید:

خواب خوش

به خواب می روم در مسیر سرخ و سبز و باز خواب آفتاب می بینم

حالا نه اینکه خواب، بد باشد

یا امروز باید که روز دیگری باشد

اما آخر نمی شود یکبار

امروز

فردا باشد؟

فردا نمی رسد

فردا سرم را بر سینۀ درختی می چسبانم

که هیچ هم درخت نیست

اما

مثل برگ های درخت مرا ناز می کند

فردا که چپه کار است، به سقف آسمان می چسبد و نمی آید

می آید

اما وقتی درخت، که روزی درخت بود، برگی باشد در باد و من

کنار پنجره …. بانویی

——————-

ساقی قهرمان

منجوق

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

یادت هست

لباس عروسیم را شکافتم

تورهای منجوق دوزیش را

برای یک سیر همآغوشی

گرو گذاشتم

یادت هست

شمعدانی هایم را

برای یک چنگه لبخند

———————

ساقی قهرمان

من

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

دیروز

همان دور و بر

کنار مهتاب و جوبار

افتاده بود

پیدا نبود

من دست خودم را گرفته بودم

کنار غربت بی پایانی نشانده بودم

*

آفتاب غروب می کرد

تا از پیچ پیری گذر کنم

دست خودم را ول نمی کردم

———————-

ساقی قهرمان   

ملخ

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

دوستت ندارم عزیزم

حجمت

با خطوط درخشان زرد

کنار پیکر من

وهمی است از هجوم یک قبیله ملخ

که ساقه های روشن گندم را

نیم نا جویده رها می کنند

چشم گرسنه ات را

کنار سفرۀ یک گرده نان و یک پیاله عسل سیر می کنم

عشق

بعد از سیری می آید

بعد از آنکه سیگاری گیراندی

و روز را از نوار نور گل قالی

تا ورای پنجره پیمودی

———————

ساقی قهرمان

دانایی

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

اگر از آب و باد و خاک

یا از دشت و دامن و صحرا  می پرسیدیم

حالا

بالای قلۀ کوهی

کنار ساحل دریایی بودیم

*

از مادرم پرسیدم من

پاکشان تا میانۀ پستو رفت

گرسنگی را

یک کاسه گندم پارینه

توی دامنم

خالی کرد

————–

ساقی قهرمان

التهاب

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

حالا بیا عشقبازی کنیم

با دست های تو

همین دست های ابریشمی و

دست هایت را روی زانوهای من بگذاریم

تو چشم هایت را ببند

انگار کن

دستی

مثل نفس

لای موهایت

تاب می خورد

بگردان

چشم هایم بسته می شود

انگار کن هرم خواب

از نگاه من

روی لب هایت می ریزد

و می ریزد اندکی از نگاه من

خواب، نرم، نرم، نفس می زند

خواب ِ خواب از پشت پرده می آید

چرا نگاه می کند

دستت هنوز سرد است

تو چشم هایت را نیمه وا، نیمه بسته به سقف بدوز

من چشم ها را وا می کنم، نگاه می کنم

تو چشم هایت را ببند

تکان نرمی بده به ساقۀ پاهایت

لابلای خواب ورزیدن، دست مرا بگیر و

بنشین

هنوز دست هایت سرد است

ول کن

رها کن

نیمه کاره رها کن

ول کن

حالا انگار کن که من

روی ابری از آبی نشسته ام

پستانم قطره قطره شبنم بسته

خطی دور لبانم و زیر چشمانم بکش

سر انگشتت را بکش زیر خط چشمانم

بکش نگاهم را

تا روی سینه ام بکش

قطره ها را قطره قطره پاک کن

انگار کن که من روی ابری از آبی نشسته ام

و هیچ نمی دانم

تنم نمی گنجد

خواب می پیچد

پلک هایم می افتد

تکان نرمی بده به ساقۀ پاهایم

تکان نرمی بده

آبی نیست

زیرچشم هایت خطی ست که خاک گرفته

نفس نزن نفسم می گیرد

حالا انگار کن که روی ابری از آبی نشسته ای

پلک هایت را نیمه وا نیمه بسته نگه دار

خط لب هایت را بکش با لبخند

تکان نرمی بده به ساقۀ پاهایت

چین افتاده روی سقف

—————-

ساقی قهرمان

عقرب

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

نه بیدار

نه خواب

به خود می پیچی

حرفی برای گفتن نیست

به دور می نگری

راهی برای رفتن نیست

دورتر می روی

جایی برای آسودن نیست

مرا به خواب ببر

بیدار… بی شکیبم

به خواب های نیمه بیدار که هر شب هر صبح هر روز            می دیدیم

———————

ساقی قهرمان

با – هم

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

در را که وا کردیم

چراغ پیدا نبود

ما توی تاریکی با ما عشق ورزیدیم

چشم های هم را ندیدیم

دستهامان در کشالۀ ران های همدیگر

عشق را جستجو کرد

از ما، یکی آینۀ زانوی خود و

بناگوش آندیگری را بوسید و گفت

چه زیباییم ..

*

در را که بستیم

چیزی جرقۀ محوی زد

شاید چراغ های خیابان بود

که از ردیف مشتعل ماشین ها رد می شد

روی کفش هامان می افتاد

آهسته

به راه افتادیم

با احتیاط

دست هامان در جیب همدیگر نبود

———————

ساقی قهرمان

عشق – 2

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

بال ندارد

آواز نمی خواند

شکوفه نمی کند

راست می گفتی

پشت ردیف کتاب ها

لای تودۀ نوارهای موسیقی نیست

.. ساعت دوازده ظهر

با کفگیر به ته قابلمه می ساید

ساعت دوازده شب ..

لای خش خش ملافه ها و پتو

گم می شود

————————–

ساقی قهرمان

عشق – 1

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آدم است عشق

گاهی دلش می گیرد

گاهی از ته دل می زند زیر خنده

ما را می رنجاند

گاهی آغوش وا می کند..

دست هایش را روی گونه هامان می چسباند

یا بر می دارد روی پستان هامان می گذارد و ما

عشق می کنیم

گاهی عرق می نشیند روی پیشانی دلش

می خواهد

توی چشمۀ خنکی غوطه ور شود

که ما باشیم

گاهی

می خواهد از خنکای چشمه که بیرون زد

یکی مثل آفتاب

نه مثل ما که مثل چشمه ایم

بر شانه هاش بتابد

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود

می خواهد خود را بغل کند

ما

افسوس

دست هایش را می گیریم

دور گردن خود حلقه می کنیم

——————

ساقی قهرمان

بیا پایین

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

از بی دانشی به آسمان که می دانی سقفی نیست چسبیده ام

می گویی مثل قورباغه

می گویم چار چنگولی

می گویی بیا پایین

می گویم می ترسم

چرا؟

چه بگویم،

تو هم که قورباغه جان! به چیزی چسبیده ای!

راستی به چی

بده ببینم

—————–

ساقی قهرمان

آقا

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

چشم هاتان

لب هاتان

حتی همین سر انگشتتان که گاهی من،  گاهی ستاره ای را ناز می کند،

مرا به خواب می برد و از خواب

با ناله ای به رنگ لذت بر می گیرد

وقتی می گویید از چیزی، هر چیزی،  با من

مرا به خواب می برید و از خواب

با ناله ای به رنگ لذت

بر می گیرید

وقتی که می روید  پابپای من

یا پابپای خود

یا هر چه

و نمی مانید از راه ..

مرا

با ناله ای به رنگ لذت

از خواب بر می گیرید

اما

شما نمی دانید و

هی کیرتان را چاق می کنید

——————–

ساقی قهرمان

باز هم بیا

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

می بارید آسمان      می دانی    یعنی دلم گرفته بود     از جا نجنبیدم     وقتی که در زدی     مثل مجسمه بر جا ماندم     می دانی     دامنم اتو نداشت      یعنی نمی توانستم     آغوش وا کنم     دستم شکسته بود     یعنی وبال گردنم چیزی بود     پیدا ناپیدا چون پارۀ تنم     می دانی   اما دلم برای تو پر می زد       یعنی اگر فردا از راه می رسیدی    من پشت در     حتی نه پشت در       میان کوچه منتظرت بودم      می دانی که… یعنی .. بیا

باز هم بیا

—————–

ساقی قهرمان

آبی

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

ای آسمان آبی

آسمان سبز

دستم

از دامن تو

درازتر است

و راستش به آرزوهایم آنقدر دست درازی کرده ام که حالا

دامنم از تو پر ستاره تر است..

آبی

ساقی قهرمان

عابر

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

از شکاف پلک های نیم بسته ام

مسافری

به درون می خزد

غروب پشت سرم رنگ می گرفت

گوشه های ذهنم را می کاوند

چشم  وا می کنم

صبح می شود

مسافر خسته

می رود

—————-

ساقی قهرمان

آب

فوریه 4th, 2010 § نوشتن دیدگاه

قطره ای

از هر کجا که ببارد

ببارد فقط

روی گونۀ خاکستری گرد آلود

ببارد روی سینه، شانه، دست ها و دامن من

و

من

خسته

بر خاک

آب شوم

—————–

ساقی قهرمان

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.